تبليغاتX
سودای دل

















سودای دل

صادقانه دوستت دارم

 

آن سيه دست سيه داس سيه دل كه تو را

چون گلي با ريشه

از زمين دل من كند و ربود

نيمي از روح مرا با خود برد

نشد اين خاك به هم ريخته هموار هنوز...

 

ساقه اي بودم پيچيده بر آن قامت مهر

ناتوان نازك ترد

تند بادي برخاست

تكيه گاهم افتاد برگهايم پزمرد

 

روزها طي شد از تنهايي مالامال

شب همه غربت وتاريكي و غم بود وخيال

همه شب چهره لرزان تو بود

كز فراسوي سپهر

گرم مي امد در ايينه اشك فرود

نقش روي تو در اين چشمه پديدار هنوز......

 

تو گذشتي و شب و روز گذشت

آن زمانها به اميدي كه تو بر خواهي گشت

پاي هر پنجره مات

مي نشستم به تماشا تنها

گاه بر پرده ابر

گاه در روزن ماه

دورتا دورترين جاها مي رفت نگاه

بازميگشتم تنها

هيهات..........

 

چشمها دوخته ام بر دروديوار هنوز

دوستت دارم بسيار هنوز......

 

 

دوستت دارم

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت12:41توسط S&N | |

 
گاهي که دلم به اندازه تمام غروبها مي گيرد
چشمهايم را فراموش ميکنم
اما دريغ که گريه دستانم نيز مرا به تو نمي رساند
من از تراکم سياه ابرها مي ترسم و هيچ کس
مهربانتر از گنجشکهاي کوچک کوچه هاي کودکي ام نيست
و کسي دلهره هاي بزرگ قلب کوچکم را نمي شناسد
و يا کابوسهاي شبانه ام را نمي داند
با اين همه...
نازنين .......
اين تمام واقعيت نيست
از دل هر کوه کوره راهي ميگذرد
و هر اقيانوس به ساحلي مي رسد
و شبي نيست که طلوع سپيده اي در پايانش نباشد
از چهار فصل دست کم يکي  بهار است
من هنوز تو را دارم....
                        من هنوز تو را دارم....
 
                                            

+نوشته شده در جمعه دوم آذر 1386ساعت22:9توسط S&N | |