|
هر تکه از وجودم که از تو خاطره ای دارد از خود جدا سازم تا چشم میگشایم از من هیچ نمانده ای همه من...
چه کسی می خواهد من و تو ما نشويم ...؟! خانه اش ويران باد...!
"صدا"
در آنجا ، بر فراز قلهی كوه دو پايم خسته از رنج دويدن به خود گفتم كه در اين اوج ديگر صدايم را خدا خواهد شنيدن به سوي ابرهاي تيره پر زد نگاه روشن اميدوارم ز دل فرياد كردم كاي خداوند من او را دوست دارم، دوست دارم صدايم رفت تا اعماق ظلمت به هم زد خواب شوم اختران را غبار آلوده و بي تاب كوبيد در زرين قصر آسمان را ملائك با هزاران دست كوچك كلون سخت سنگين را كشيدند ز توفان صداي بي شكيبم به خود لرزيده، در ابري خزيدند ستونها همچو ماران پيچ در پيچ درختان در مه سبزي شناور صدايم پيكرش را شست و شو داد ز خاك ره ، درون حوض كوثر خدا در خواب رويابار خود بود به زير پلكها پنهان نگاهش صدايم رفت و با اندوه ناليد ميان پرده هاي خوابگاهش ولي آن پلكهای نقره آلود دريغا تا سحرگه بسته بودند سبك چون گوشماهيهاي ساحل به روي ديدهاش بنشسته بودند صدا صد بار نوميدانه برخاست كه عاصی گردد و بروی بتازد صدا ميخواست تا با پنجهي خشم حرير خواب او را پاره سازد صدا فرياد می زد ا ز سر درد به هم كي ريزد اين خواب طلايي؟ من اينجا تشنهی يك جرعهی مهر تو انجا خفته بر تخت خدايي مگر چندان تواند اوج گيرد صدايي دردمند و محنت آلود؟ چو صبح تازه از ره باز آمد صدايم از صدا ديگر تهي بود ولي اينجا به سوی آسمانها هنوز اين ديدهی اميدوارم خدايا اين صدا را ميشناسي؟ من او را دوست دارم ، دوست دارم.
مخواه از رخ ماهت نگاه بردارم مخواه چشم بپوشم ، مخواه بردارم
اگر به یـُمن ِ قدمهای مهربانت نیست بگو که سجده از این قبله گاه بردارم
مگر بهشت نگاه تو عاشقم بکند که دست از سر ِ نقد ِ گناه بردارم
گناه ِ هرچه دلم بشکند به گردن توست گناه ِ هر قدمی اشتباه بردارم
تو قرص ماهی و من کودکی که می خواهم به قدر کاسه ای از حوض ِ ماه بردارم
بیا که چشم ِ جهانی هنوز منتظر است بیا که دست از این اشک و آه بردارم
امروز به رسم عشقی خندیم امروز به تو دل بخشیدم فردا من و درد و دوری و تنهایی عمری ز همین حادثه می ترسیدم
در مرام ما رفیقان نیست رسم ترک دوست عهد با هر کس ببندیم جانمان در دست اوست
تو مرا می فهمی تو مرا می خوانی ...
گفتا غمت سرآید ترسم بر این صبوری عمرم به آخر آید زندانی ام خدایا زندانی نگاهش تا قاصد رهایی آیا کی از در آید با اشک می سپارم شب را به یاد چشمت امشب گذشت بی تو تا شام دیگر آید
اي نشسته درخيال من، فراموشم مكن با فراموشي و تنهايي، هم آغوشم مكن زندگاني مي كنم چون شعله با خود سوختن زنده ام با سوز و ساز خويش، خاموشم مكن مي تراود تا شراب بوسه از جام لبت از شراب تلخ تنهايي قدح نوشم مكن دودم و از شعله دارم دامني رنگين به بار اين شرر از من مگير از نو سياه پوشم مكن چون صبا در جستجو خود به هر سويم مكش همچو گيسوي سياهت خانه بر دوشم مكن اين دل درد آشنا را در شرار غم بسوز هر چه مي خواهي بكن اما فراموشم مكن
شبی با خیال تو همخونه شد دل نبودی ندیدی چه ویرونه شد دل نبودی ندیدی پریشونی هامو فقط باد و بارون شنیدن صدامو غمت سرد و وحشی به ویرونه می زد دلم با تو خوش بود پیمونه می زد نه مرد قلندر، نه آتش پرستم فقط با خیالت شبا مستِ مستم الهی سحر پشت کوهها بمیره خدا این شبا رو از عاشق نگیره شبای جوونی چه بی اعتباره همش بی قراری، همش انتظاره
من ندانم که کیم من فقط می دانم که تویی شاه بیت غزل زندگیم
YYYYYYYYYYYY قصه اينجوري شروع شد.. من وچشمات و ترانه تو رو خواستن تا هميشه..... گريه و اشک شبانه تو مي دوني تا هميشه..... من به ياد تو مي مونم هرچي که ترانه دارم ..واسه ي چشات مي خونم واسه داشتن دستات.... لحظه هام پر از بهونه اس ديدن صورت ماهت....... ...يه خيال عاشقانه اس بي تو من هيچي ندارم.. پيش چشمات کم مي يارم اگه تو بخواي مي ميرم جون به دستات مي سپارم لحظه ها مو با حضورت ..عاشق وترانه خون کن با نگاه پاک و معصوم........ دل سردمونشون کن تو مثه اب و نفس باش.... واسه اين عاشق مجنون رو تن اين خاک تشنه........ تو ببار هميشه بارون
|
About![]()
Archivesآذر 1388مرداد 1388 فروردین 1388 بهمن 1387 دی 1387 آبان 1387 مرداد 1387 اردیبهشت 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 Links
اينجاست كه حرف دل نوشته ميشه كليك نكني ضرر كردي |